سه شنبه , ۲۵ تیر , ۱۳۹۸

 

اشعار نیکی فیروزکوهی

 اشعار زیبای نیکی فیروزکوهی

 دلنوشته هایی از نیکی فیروزکوهی

درگیرم

 

درگیرِ غربتِ کوچه هایی
که نشانی از کودکی هایم در آن نیست
درگیرِ یک شهر ، به این بزرگی
که هیچ جایش ، جایِ من نیست
درگیرِ یک خانه ، پر از خاطره
که حتی یکیش یادِ من نیست
درگیر یک تخت ، که بعد اینهمه سال
اندازه ی تنِ خسته ام نیست
درگیرِ آسمانِ پشتِ پنجرهام
که حتی ماهش با ماهِ من یکی نیست
درگیر شعرهایی از حال و روزِ خودم
که هرچه مینویسم ، باز کامل نیست
درگیرِ آدم گوشه گیری ، که جز عینکِ سیاهش
هیچ چیزش شکلِ من نیست
درگیرِ دنیایی که خود ساختهام
خود کرده را هم که تدبیری نیست

 

نیکی فیروزکوهی

 

 

و یکی از همین روزها پی میبریم
که زیر گنبدهای کبودِ ما
غیر از خدا
هرگز کسی نبوده
نیست
و نخواهد بود
و آن روز مثل ابر گریه نکن
مثلِ ببر نعره کن
بگذار دنیا بداند
که ما در این روزگار
تنها بودیم
تنها هستیم
و تنها خواهیم ماند…

 

نیکی فیروزکوهی

 

اشعار نیکی فیروزکوهی

 

من … جوان مرده ام
خیلی جوان
می میری وقتی دلخوشی نداشته باشی
آرزو نداشته باشی
وقتی یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا را تار میبینی
وقتی رویاها چهار خانه می شوند…
انگار زندگی را از پشتِ پنجره میبینی
می میری وقتی نیکوتین میشود صبحانه و ناهار و شامت
برایت ویتامین تجویز می کنند و آرام بخش
به جایِ آفتاب
به جایِ آبیِ آسمان
به جایِ کمی آغوش باز
به جایِ صحبت از پرنده
تازگی ها کشف کرده ام مثل من زیاد هستند
آن هایی که از روشنی جایی که نشسته اند ظلمات را میبینند
تو میفهمی
ما دیوانه نیستیم
ما فقط جوان مرده ایم

 

نیکی فیروزکوهی

 

 

اشعار نیکی فیروزکوهی

 

بانو!

 

فراموش کن آدمکهای برفی را
دل به گرمایِ دستهایِ من بده
به گمانم شهرِ سردِ شما
مردِ عاشق
به خود ندیده است
خدا حافظ یخبندان
خدا حافظ روزهای بی عشقی
خداحافظ بانو ی خسته ی من
مردِ شما
این بار
با بهار میآید

 

نیکی فیروزکوهی

 

اشعار نیکی فیروزکوهی

 

امسال که آمدی
برایم گردن بندی بیاور
با پنجاه و پنج دانه ی مروارید
بگذار فکر کنم
به خاطرِ من
پنجاه و پنج بار دل به دریا زده ای

 

نیکی فیروزکوهی

 


این مطلب مفید بود ؟
بدمتوسطخوبخیلی خوبعالی
( تعداد رای دهنده 5, میانگین امتیاز: 2.40 از 5)
Loading...

ارسال این مطلب برای دوستانتان (دکمه رو لمس کنید)


ارسال دیدگاه شما

نام(لازم)