جمعه , ۲۶ شهریور , ۱۴۰۰

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد | زیباترین و عاشقانه ترین شعر از فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد جزء زیباترین و عاشقانه ترین اشعار معاصر فارسی است که به دل می نشیند. شعرهای تامل برانگیز او طرفداران بسیاری دارد. در این مطلب مجموعه ای از شعرهای کوتاه این شاعر نامی را گردآوری کرده ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

فروغ‌ زمان فرخزاد عراقی مشهور به فروغ فرخزاد شاعر نامدارِ برجسته و مستندساز معاصر ایران در روز هشتم دی ماه سال 1313 چشم به جهان گشود. از وی 5 دفتر شعر به یادگار مانده است. فروغ در 24 بهمن ماه سال 1345 در سن 32 سالگی بر اثر واژگونی خودرو درگذشت.

آثار و اشعار فروغ به زبان‌های انگلیسی، ترکی، عربی، چینی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، آلمانی و عبری ترجمه شده‌اند.

شعرها و گفتاورد های فروغ در طی زندگی کوتاه هنری خود مورد تحسین منتقدان و محبوبیت فراوان نزد مردم و ادبیات دوستان بوده است.

روحش شاد و یادش گرامی 

فروغ فرخزاد

گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

سر تا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر می کنم برای تو دامان را
از لاله‌های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه‌ای که بدر کوبند
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد، تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید

یک شب چو نام من بزبان آری
می خوانمت به عالم رؤیائی
بر موج‌های یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریائی

یک شب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو می سوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد

از زهره، آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یک شب چو نوری از دل تاریک ی
در کلبه ات شراره می افروزم

آه، ای دو چشم خیره بره مانده
آری ، منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه‌ها
و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبوده‌است…

زیباترین شعرهای فروغ فرخزاد

آن چنان آلوده‌ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می‌لرزد
چون تو را می‌نگرم

مثل این است که از پنجره‌ای
تک درختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می‌نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان‌های مغشوش آب روان می‌نگرم

شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار
که فراموش کنم.

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می‌گشاید در
برهوت آگاهی؟

بگذار
که فراموش کنم.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌

نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند

انگار

آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ باد می‌آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می آمد

از تنم جامه برون آر و بنوش
شهد سوزنده ی لب هایم را

تا به کی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شب هایم را

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

دیگرم گرمی نمی‌بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته…

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

نغمه من..

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد

می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک
با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی
نه پیامی
نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
زآنکه دیگر تو نه آنی
تو نه آنی …

عکس نوشته های زیبا از فروغ فرخزاد

عکس نوشته اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

و من به جفت گیری گلها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

گذشتم از تنِ تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصدِ نیازِ من…

وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود
هیچ چیز
به جز تیک تیک ساعت دیواری
دریافتم که
باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم…

 

کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موزی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه پرده کتاب گنجه تصاویر
اه چه ارام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چون جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
دردل این خانه های خالی دلگیر
اه… چه ارام و پر غرور گذر داشت …

بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پُر شَوَم
از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پُر شَوَم
شاید که عشق من
گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌
نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ باد می‌آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می آمد‌

شعر کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد

این جهان
پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست
که همچنان که تو را می‌بوسند؛
در ذهن خود طنابِ دار تو را می‌بافند…

می‌توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده،
اما کور، اما کر

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

وقتی در آسمان

دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود
به سوره‌های رسولانِ سرشکسته
پناه آورد؟

باز….
من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی زبگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور……

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پرغرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور

شانه های تو
چون حصارهای قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود،و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ گنگ را
با لکه ی درشت سیاهی
در مشقهای خود تصویر می کردند.

در سر من چیزی نیست
به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگین است و فروافتاده!

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم
کوچه‌ای هست که قلب من آن‌را
از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست،

روز آمدنش را جلو بیاندازد

من مثل حس گمشدگی وحشت اورم
اما خدای من …
ایا چگونه میشود از من ترسید…؟!
من، من که هیچگاه جز بادبادکی
سبک و ولگرد بر پشت بامهای
مه الوده ی اسمان چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی تابستان
موشی بنام”مرگ” جویده است…

شعر فروغ فرخزاد برای پروفایل

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

آه، گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه‌ گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

عکس نوشته فروغ فرخزاد برای پروفایل

سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو..!
و صمیمیت تن هامان در طرّاری
و درخشیدن عریانیمان…
مثل فلس ماهیها در آب

آخرین بار

آخرین بار
آخرین لحظهٔ تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را…

زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست
که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران می سازد

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنِ صدها ترانه می‌رقصد
در بلورِ ظریفِ آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می‌دود همچو خون
به رگهایم…

‌شایدپرنده بود که نالید
یا باد در میان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد
خداحافظ…!

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .

من مثل حس گمشدگی وحشت اورم
اما خدای من …
ایا چگونه میشود از من ترسید…؟!
من، من که هیچگاه جز بادبادکی
سبک و ولگرد بر پشت بامهای
مه الوده ی اسمان چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی تابستان
موشی بنام”مرگ” جویده است…

افسوس! ما خوشبخت و آرامیم
افسوس! ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم
دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست!

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک‌ می‌خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت، ریخت، ریخت
در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

شعر دوستت دارم فروغ فرخزاد

قسمتی از شعر وصل

دیر آمدی و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم

و من به جفت گیری گلها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول…

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

آه ای صدای زندانی!
آیا شِکوه ی یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها…

شاید این را شنیده ای که زنان
در دل «آری» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند

آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

عکس پروفایل اشعار فروغ فرخزاد

عکس پروفایل اشعار فروغ فرخزاد

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی‌ست

دستهایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد،
می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم
و پرستوها
در گودی انگشتان جوهری‌ام
تخم خواهند گذاشت.

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ،ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

قسمتی از شعر: یادی از گذشته

وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز
تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچکس نیست ..

مجموعه اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنم به پیله‌ی تنهاییم نمی‌گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود

دوستت می‌دارم
دوستت می‌دارم
یک لحظه از مقابل چشمم
دور نمی‌شوی،
نفسم از یادت می‌گیرد
و خونم در قلبم طغیان می‌کند.

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنم به پیله‌ی تنهاییم نمی‌گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود

اشعار کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد

ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند
و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها
شب ها صدای سرفه می‌آید…

پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میک ند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در
باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال
پَر زدند
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های
کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره
به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور
مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میک نم که وقت گذشته ست
حس میک نم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میک نم که
میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این
غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

زیباترین شعرهای عاشقانه فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف می‌زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می‌زنم
اگر به خانه‌ی من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم.

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ،صبر کن ،صبر
لیکن او رفت ،بی گفتگو رفت….

بهترین اشعار فروغ فرخزاد

عکس پروفایل شعر فروغ فرخزاد

دلم می‌خواهد
آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم آن‌وقت پر بزنم و بیایم پیش تو …

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند…!

گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید از فراز سرما
و فرو رفت، در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر…

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

می خواستم
که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم
به کنج قفس بسته و اسیر

اشعار ناب و جملات فلسفی فروغ فرخزاد درباره زندگی، زن و عشق

شاید پرنده بود که نالید
یا باد
در میان درختان
یا من
که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد:
“خداحافظ!”

می‌آیم می‌آیم می‌آیم
و آستانه پر از عشق مى شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارندو دختری که هنوزآنجا
درآستانهء پرعشق ایستاده،سلامی دوباره خواهم داد

این مطلب مفید بود ؟
بدمتوسطخوبخیلی خوبعالی
( تعداد رای دهنده 1, میانگین امتیاز: 5,00 از 5)
Loading...

ارسال دیدگاه شما

×