سه شنبه , ۲۶ شهریور , ۱۳۹۸

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌های دور ، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود .
مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را آب می انداخت.
روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود . شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آن را آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد .
قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود .
پسرک در دکان را بست و دنبال دکتر رفت . دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت .
پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود . پسرک خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد .
همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و کاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد .
پسرک خیلی خجالت می کشید و فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد می کند . دستش را روی دهانش گذاشتش .
تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت ؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی ، صبر می کردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟
زن تاجر که با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است که می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من که تازه قاشق ها را آوردم .
تاجر تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده است .
از آن‌ پس ، وقتی کسی را متهم به گناهی کنند ولی آن فرد گناهی نکرده باشد ، گفته‌ میشود :‌ آش نخورده و دهان سوخته !

این مطلب مفید بود ؟
بدمتوسطخوبخیلی خوبعالی
( تعداد رای دهنده 3, میانگین امتیاز: 2.67 از 5)
Loading...

ارسال این مطلب برای دوستانتان (دکمه رو لمس کنید)


ارسال دیدگاه شما

نام(لازم)