چهارشنبه , ۲۶ تیر , ۱۳۹۸

 دلنوشته زیبا و غمگین نمی خواهمت

دلنوشته زیبا و غمگین نمی خواهمت

 

درها را ببند

به باد بگو دیگر نخواند آواز خاموشش را
به باران بگو طراوتش را نمی خواهم
از پنجره دیگر مرا نگاه مکن
مرا به سوی ابرها مبر
مرا به اوج مبر

من همین جا می مانم
تو را نخواهم و نخوانم
هرچه هستی باش
هرچه هستی باش اما خوب باش
دیگر نوازش نسیم لذتی برایم ندارد
از باد بپرس که با من چه کردی

حیف که در این آشنایی ناآشناییم
گویی هزار سال است که می شناسمت امّا
هرگز نشناختمت
ای آشنای ناآشنا
بدرود

هرگز نشناختیم همدیگر را
داستان در اوج ناشناسی ناتمام ماند
داستان از ناشناسی به ناشناسی ختم شد
ای آشنای ناآشنای ناشناس
به راستی که بودی ؟ چرا تو ؟ چرا نه دیگری ؟

خوشا به حالت
حالا راحتی
بی دغدغه ای
پس سلام مرا به باد و باران برسان
به نسیم بگو که چقدر دلم برایش تنگ شده
ولی به ابرها بگو دیگر به آنها سر نمی زنم
من منزلم را یافتم
فراتر از ابرهاست
ابر برای من کم است
من تو را در ابرها رها می کنم و می روم
من بیشتر از اینم نه کمتر از حد تو !

من دیگر من شدم و تنها
می مانم با کوله بار غم ها
ای آشنای داستان بی انتها
به گمانم دیگر رسیدیم به انتها

نمی شناسمت ای آشنا ولی می شناسمت از روی ناآشنایی
همان بهتر که ناآشنا ماندی و آشنا شدم ، با این ناآشنایی

شاید در آشنایی ، آشنایی به وجود نمی آمد
پس همان به که ناآشنا وار ، آشنا شدم.

 

 


این مطلب مفید بود ؟
بدمتوسطخوبخیلی خوبعالی
(اولین نفر باشید که به این مطلب امتیاز می دهید)
Loading...

ارسال این مطلب برای دوستانتان (دکمه رو لمس کنید)


ارسال دیدگاه شما

نام(لازم)