جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱
  • ممکن است به این مطالب نیز علاقمند باشید

داستان کوتاه و پندآموز پاسخ آهنگر با ایمان

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر …

داستان کوتاه آموزنده؛ هیچ دینی با ارزشتر از انسانیت نیست

داستان کوتاه آموزنده و تأمل برانگیز تقدیم به شما خوبان و همراهان مجله تصویر زندگی در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش …

داستان کوتاه اثبات عشق

داستان کوتاه اثبات عشق؛ توی دادگاه منتظرتم!!

داستان کوتاه اثبات عشق آموزنده و تامل برانگیز پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگه رو به حد مرگ دوست داشتیم. سال‌های اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند …

آش نخورده و دهن سوخته

ریشه ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته (داستان)

داستان آش نخورده و دهن و سخته در زمان‌های دور ، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود. مرد …

داستان کوتاه جوراب

داستان کوتاه جوراب

داستان کوتاه جوراب تلنگری به آنان که تجمل گرا هستند وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه …

داستان آموزنده, نوشته زیبا

داستان آموزنده و تامل برانگیز زمخت نباشیم

  داستان آموزنده و خواندنی کوتاه ، حتما بخونید این داستان آموزنده و زیبا نوشته خانم تهمینه میلانی است که ارزش دوبار خواندن هم دارد. امیدوارم افرادی که قدر عزیزانشون را نمیدونن با خوندن این نوشته …

داستان آموزنده و کوتاه

داستان آموزنده و کوتاه مرد تاجر و باغ زیبا

  داستان آموزنده مرد تاجر و باغ زیبا   مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی …

عمو نوروز و ننه سرما

تاریخچه داستان ننه سرما و عمو نوروز

  داستان عمو نوروز و ننه سرما از افسانه‌های نمادین گذار سال کهنه به سال نو است   ننه سرما و عمو نوروز شخصیت‌های عمو نوروز و ننه سرما در روایت‌های کهن و ادبیات شفاهی، …

چه راحت می شود زورگو بود

  چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: – بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در …

حکایت های کوتاه و خواندنی

حکایت های آموزنده کوتاه   حکایت اول : عبید زاکانی خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. …

×