یکشنبه , ۶ مهر , ۱۳۹۹
  • ممکن است به این مطالب نیز علاقمند باشید

داستان کوتاه جوراب

داستان کوتاه جوراب

داستان کوتاه جوراب تلنگری به آنان که تجمل گرا هستند وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه …

داستان کوتاه اثبات عشق

داستان کوتاه اثبات عشق ، زیبا و آموزنده

داستان کوتاه اثبات عشق آموزنده و تامل برانگیز پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال …

داستان آموزنده, نوشته زیبا

داستان آموزنده و تامل برانگیز زمخت نباشیم

  داستان آموزنده و خواندنی کوتاه ، حتما بخونید این داستان آموزنده و زیبا نوشته خانم تهمینه میلانی است که ارزش دوبار خواندن هم دارد. امیدوارم افرادی که قدر عزیزانشون را نمیدونن با خوندن این نوشته …

داستان آموزنده و کوتاه

داستان آموزنده و کوتاه مرد تاجر و باغ زیبا

  داستان آموزنده مرد تاجر و باغ زیبا   مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی …

عمو نوروز و ننه سرما

تاریخچه داستان ننه سرما و عمو نوروز

  داستان عمو نوروز و ننه سرما از افسانه‌های نمادین گذار سال کهنه به سال نو است   ننه سرما و عمو نوروز شخصیت‌های عمو نوروز و ننه سرما در روایت‌های کهن و ادبیات شفاهی، …

داستان کوتاه آموزنده و خواندنی

داستان کوتاه آموزنده و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده و تأمل برانگیز تقدیم به شما خوبان و همراهان مجله تصویر زندگی   در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که …

چه راحت می شود زورگو بود

  چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: – بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در …

حکایت های کوتاه و خواندنی

حکایت های آموزنده کوتاه   حکایت اول : عبید زاکانی خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. …

داستان کوتاه : پیش داوری

داستان کوتاه : پیش داوری   درست حدس زده بودم، می‌دانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیش‌داوری‌های غلط مردم دامن می‌زنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم می‌گذارند. عصر …

داستان کوتاه شریک در همه چیز

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند …