سه شنبه , ۴ آذر , ۱۳۹۹

لذت عشق پس از فراق طولانی

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که سالیان سال برای فردی که در فراق آن هستید رنجشی طولانی را تجربه کرده باشید و تمام فکر و ذهنتان بر روی آن فرد باشد تا به هر نحوی که شده آن را به دست بیاورید، من هم از این قاعده مستثنی نبودم، ماندانا تمام وجودم شده بود، من نمی توانستم لحظه ای را از فکر آن بیرون بیایم، ما در کودکی هم بازی هم بودیم، خانه ی آن ها یک ساعت با ما فاصله داشت و ارتباط و دسترسی به ماندانا خیلی سخت بود، نمی توانستم هر ساعت و هر لحظه آن را ببینم فقط هر از چندگاهی که به خانه ی مادر بزرگ می آمد می توانستم با آن ها دیداری داشته باشم.با توجه به سن کمی که داشتم اما پاک و خالصانه ماندانا را می خواستم، برای ادامه با ما همراه باشید.

لذت عشق پس از فراق طولانی

رسیدن به عشق پس از فراق طولانی

در حال آماده سازی مراسم عروسی بودم،در دلم حس عجیبی داشتم می خواستم برای همسرم بهترین ها را فراهم کنم، بنابراین تشریفات ترنه را انتخاب کردم، از مشاوره خدمات مجالس استفاده کردم و با توضیحات عالی و فوق العاده در مورد تشریفات مجالس مجاب به انتخاب ترنه شدم، چون با سلیقه ی من و همسرم تطابق داشت، تشریفات عروسی برای ما بسیار مهم بود چون قبل از انتخاب این مجموعه به دنبال تشریفات لوکس در تهران بودیم و اینکه تشریفات عروسی تهران به کثرت وجود داشت با این حال این مجموعه کامل تر به نظر می رسید، چون با ارائه ی توضیحات پی بردیم که بهترین خدمات عروسی در تهران را انتخاب کردیم.

مواردی که برای من و همسرم مهم بود پذیرایی و اجرای مراسم بود، یعنی کترینگ یا کترینگ عروسی بسیار برای ما اهمیت داشت به همین دلیل بود که کترینگ ترنه را انتخاب کردیم چون مراسم ما در بهترین باغ تالار در تهران و خدمات عالی برگزار می شد، از این رو تولد همسرم دو ماه بعد از عروسی بود که تشریفات لوکس تولد ترنه را برگزیدیم.

شاید برای شما عجیب به نظر برسد که به یک باره به سمت عروسی رفتیم،چرا که برخی از افراد به دنبال انتهای داستان می گردند برای همین بود که سعی کردیم انتهای این عشق مشخص شود، اما آیا در مورد شخص خاصی در مورد این مراسم توضیح دادیم؟شاید کمی گیج کننده به نظر برسد به همین دلیل با ما همراه باشید و داستان زندگی من را بخوانید.

 

عشق و فراق

کنکور را پشت سر گذاشتم، به عشق ماندانا بود که دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم چون خانواده ای بودند که افراد کم سواد را قبول نمی کردند به عشق آن به دانشگاه رفتم، تا سن 19 سالگی نمی توانستم از این حس دیرینه او را آگاه کنم و او از هیچ کدام این ها خبر نداشت، فقط من بودم که با دیدنش قلبم سر از پا نمی شناخت و نمی توانستم خودم را کنترل کنم، صورتم سرخ گون می شد، نفسم بالا نمی آمد ، چشمانم که به آن خیره می شد انگار که چیزی در درون گلویم گیر می کرد، یک بغض، یک حرف که باید به او بگویم تا چقدر خاطر او را می خواهم.هیچ عقده ای از اینکه فردی درون زندگی من باشد نداشتم، یعنی تا به آن روز کسی را وارد زندگی خودم نکرده بودم با اینکه 19 سال داشتم اما فوق العاده بر روی ماندانا حساس بودم، شب های زیادی را بخاطر آن شب زنده داری می کردم، حس تنهایی و بدون ماندانا مثل خوره در جانم افتاده بود، می ترسیدم از اینکه مرا دوست نداشته باشد.

روزها می گذشت، به سن 20 سالگی رسیده بودم که با هزارتا بدبختی از فامیل و آشنا شماره تلفن او را گیر آوردم، شاید باور نکردنی باشد من در آن زمان بر روی آسمان ها سیر می کردم، همیشه لبخند بر روی لب داشتم یک روز گذشت اینکه اسمش را سیو کرده بودم و مانند بچه ها احساس شادمانی از اسمش داشتم ولی هنوز جرات این کار را نداشتم که به ماندانا پیام بدهم.با کلی کلنجار اولین پیام خود را ارسال کردم، سلام من حامد هستم من را شناختی؟ همین که پیغام دلیوری را دریافت کردم با دو دست بر سرم کوبیدم! از آبرو و جوابی که می خواست به من بدهد می ترسیدم، نگران و مضطرب بودم نمی توانستم این وضع را تحمل کنم.

رسید به عشق پس از فراق طولانی

رسیدن به عشق قدیمی 

تا لحظه ی پاسخ من چشم به گوشی دوخته بودم، حسی که شاید با گذشتن 10 سال از عمرم برابری می کرد.با هم کمی ارتباط گرفتیم و از همان اول تیر خلاص را به من زد و گفت که ما مانند برادر و خواهر هستیم، قلبم تیر کشیده بود، اما نمی توانستم غرورم را زیر پا بگذارم، چیز خاصی نگفتم و ضعفی نشان نمی دادم اما باید چه کار می کردم؟ بالاخره باید دل را به دریا می زدم.حسم را گفتم اما همین که این موضوع را گفتم با من مخالفت کرد و گفت ما فقط همبازی بودیم، اما من بدون آن فقط یک مرده ی متحرک بودم، همین طور کسالت وار رابطه را ادامه دادم چون گفته بودم من هیچ انتظاری ندارم ولی دلیل نمی شود که با هم ارتباط نداشته باشیم! غرورم را شکستم، من عاشق او بودم و شنیدن صدایش مرا آرام می کرد، او حتی لحظه ای به من نمی اندیشید بارها به نبودش فکر کردم اما چیزی جز نابودی خودم و احساسم را جلوی چشمانم ندیدم.

بعد از یکسال به دلیل تحصیل در دانشگاهی که دور از محل زندگی بود رابطه را قطع کردیم و می گفت به هیچ عنوان با کسی ازدواج نمی کنم! می دانستم که مرا دوست نداشت و خودم را گول می زدم، ماندانا خیلی زیبا بود، چشمان آبی، موهای بور، پوستی سفیدی داشت و با هر لبخندی دلبری می کرد، نمی توانستم دوری او را تحمل کنم اما چاره ای جز این نداشتم، پس از قطع ارتباط چند سالی خبری از او نداشتم ولی هر ثانیه در فکر او بودم،هر کدام به یک سو رفته بودیم، یک روز بر حسب اتفاق در شهر شلوغ به هم برخوردیم، هر دو جا خورده بودیم، تکلم برایم سخت شده بود، تمام حس های دیرینه بعد از دیدار دوباره اش به من برگشت، بعد از سلام و احوال پرسی به راهمان ادامه دادیم و من شدیدا در فکر اون رفته بودم به طوری که نمی دانستم چگونه به خانه رسیدم، بعد از گذشتن چند روز ماندانا پیام داد، و من هنگ کرده بودم، بعد از مدتی انگار که او نسبت به من احساس مشترکی پیدا کرده است، گویش و حرف هایش متفاوت شده بود، دیگر نمی توانستم این فراق را تحمل کنم به همین دلیل مادرم را به جلو فرستاده ام و همانطور که در پاراگراف دوم خوانده اید ماندانا و من به هم رسیدیم و یک جشن با شکوه توسط تشریفات ترنه به یادگار برای ما موند و در حال حاضر حس می کنم کل دنیا را در دست دارم.

این مطلب مفید بود ؟
بدمتوسطخوبخیلی خوبعالی
( تعداد رای دهنده 4, میانگین امتیاز: 5.00 از 5)
Loading...

ارسال دیدگاه شما